سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دوست خدا

جمعه 89/3/28 :: ساعت 11:59 صبح

خدا کند که بیایی

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی

ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی


نوشته شده توسط: مریم کریمائی


چهارشنبه 89/3/19 :: ساعت 8:14 عصر

سروده ای در انتظار

کیمیا گوهر جان در طلب روی تو باد

قمری دیده اسیر خم ابروی تو باد

دل ز کف بردی و پنهان شدی ای ماه منیر

کس نفهمید چه سری است که در روی تو باد

دیدگانم همه سیلاب سرشک غم توست

خون جاری ز دو چشمم همه ره جوی تو باد

این چه عشقی است که بر شیعه دوران زده ای

مهدیا عشق نهان پرتو جادوی تو باد

دل ربا عشوه چرا پرده ز رخ باز گشای

التهابات درون سوز هیاهوی تو باد

بشر و جن و ملائک، گل و بلبل، حیوان

ز کران تا به کران جمله ثناگوی تو باد

عشق شیرین تو آتش به دل فرهاد است

حلقه ماه رخان را غم گیسوی تو باد

هر شب از درگه حق گرد رهت می جویم

روز و شب روح "صبا" معتکف کوی تو باد


نوشته شده توسط: مریم کریمائی


دوشنبه 89/3/17 :: ساعت 4:12 عصر

یک تصویر زیبا


نوشته شده توسط: مریم کریمائی


یکشنبه 89/3/16 :: ساعت 3:4 عصر

آرامش

امروز که سرمستم از آهنگ صدایت
بگذار بخوانم غزلی تازه برایت
بگذار بگویم که نگاه تو مرا کشت
بشمار مرا جزو یکی از شهدایت
اینک من و این تن تبدار
آماده مرگیم بمیریم برایت

نوشته شده توسط: مریم کریمائی


جمعه 89/3/14 :: ساعت 12:35 عصر

در سفر آن سوها

ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار

دردره ی آفتاب ، سر بر گرفته ای:

کنار بالش تو ، بید سایه فکن از پا درآمده است

دوری ، تو از آن سوی شقایق دوری

در خیرگی بوته ها ، کو سایه ی لبخندی که گذر کند ؟

از شکاف اندیشه ، کو نسیمی که درون آید ؟

سنگریزه ی رود ، بر گونه ی تو می لغزد

شبنم جنگل دور ، سیمای تو را می رباید

تو را از تو ربوده اند ، و این تنها ژرف است

می گریی ، و در بیراهه ی زمزمه ای سرگردان می شوی

 عاشق اشعار سهراب سپهری هستم

نوشته شده توسط: مریم کریمائی



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خدا کند که بیایی
سروده ای در انتظار
یک تصویر زیبا
آرامش
در سفر آن سوها
[عناوین آرشیوشده]

  • دوست خدا

  •